ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

اتاقک خاطره ها
X
تبلیغات
سامانه پیام کوتاه





امکانات وبلاگ






آدمای خوب کم نشدن

 

فقط از خوب بودن

 

کناره گیری کردن...

[ سه‌شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ] [ 12:13 ] [ امـــــین ]


هر کسـے در زندگـے اش


یک "هیچ" دارد...!

"هیچـے"، کہ از همـہ پنهانش مـے کند!

"هیچـے" بہ وسعت قلبش..

همان "هیچـے" کہ مـے شود

پاسخـے براے دیگران

بہ وقت دلتنگـے...

بغض...

یا لبخندهاے گاه و بـے گاه...

و تو همان

"هیچ" عزیز من هستـے...


--------------------------------------------------------------------

*اتاقک نوشت:   سلام رفقا. خوشحالم که دوباره اومدم اینجا.مرسی از دوستایی که همیشه به یادم بودند :)


[ جمعه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ] [ 17:26 ] [ امـــــین ]
من از جاودانگی قطره‌های باران به اتاق کوچک خاطره‌ها کوچ کرده‌ام.
با صدای این پرستوها، همنفسِ قاصدکها شده‌ام تا تو از خستگی لحظه‌هایم با هزار قافله یاسمن مهمان چشمهایم شوی.
آن وقتها از آسمان ستاره می‌چیدی، نبض گلها بین تپش لحظه‌هایت گم می‌شد و من زیر سایه‌ی اسم تو پُر از آفتاب می‌شدم. اُرکیده در مرزهای نگاهت جان می‌گرفت و پروانه از زیر انگشتانت روی زنبقها طرح می‌خورد.
آن وقتها قبل از دلشکستگی من بود. کدام شعر را خواندی که عاشقت شدم؟
حالا میان این ثانیه‌ها دودل مانده‌ام و دلتنگ ساعتهای دلتنگی‌ام شده‌ام. یعنی هنوز خوابهایم را خواب می‌بینی؟ یعنی هنوز شعرهایم را از بادهای ترانه‌خیز دستچین می‌کنی؟
باور می‌کنی اگر آسمانت بی‌ستاره شد از ستاره‌هایم به تو می‌بخشم؟ باور می‌کنی شاپرکهایم نقاش شده‌اند و روی دیوار اتاقت نقش نرگسها را می‌زنند؟
کاش هنوز به معصومیت بچگانه‌ام می‌خندیدی. کاش هنوز دلت با نفسهایم ترَک برمی‌داشت.
حالا من مانده‌ام و شعر نگاه تو، که هنوز یک بیت از آن را هم ننوشته‌ای. کاش یک‌بار هم که شده، برای چشمهایم قافیه می‌گفتی.
کاش روزمرگی آسمانت را به شب‌مردگی ستاره‌هایم می‌بخشیدی. کاش امتداد سایه‌های پشت پنجره‌ام به تو می‌رسید.
کاش مرا بین «کاش»هایم رها نمی‌کردی.
حیف که نمی‌دانستم روزی با اشکهایم، چشمهایت را بدرقه خواهم کرد...
[ دوشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1393 ] [ 22:42 ] [ امـــــین ]

حال ما با دود و الکل جا نمیاید رفیق
زندگی کردن به عاشق ها نمیاید رفیق
روحمان آبستن یک قرن تنها بودن است
طفل حسرت نوش ما دنیا نمیاید رفیق

دست هایت را خودت "ها" کن اگر یخ کرده اند

از لب معشوقه هامان "ها" نمیاید رفیق

هضم دلتنگی برای موج آسان نیست
آب دریا بی سبب بالا نمیاید رفیق

یا شبیه این جماعت باش یا تنها بمان

هیچکس سمت دل زیبا نمی آید رفیق...!

 صادق هدایت

[ دوشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1393 ] [ 20:42 ] [ امـــــین ]

فک میکنم دچار یه نوع بی حسی مفرد شدم 


نمیدونم چی به سرم اومده..  البته میدونما ولی به رو خودم نمیارم


ولی خب این شرایطه که آدما رو تغییر میده


تا حدودی دست ماست و تا حدودی هم از اختیار ما خارجه



4 روز تعطیلی داشتم. از 1 ماه قبلش برنامه چیده بودم با دوستام بریم مسافرت 

میخاستیم بریم جنگل ابر که خیلی تعریفش رو شنیده بودیم

اولش 3 نفر بودیم مجرد. بعد شدیم 6 نفر..

و بعدترش قرار شد 12 نفر شیم که دوستان خانوم بچه هاشونم بیارن که من از این موضوع زیاد خوشحال نبودم

خب مجردی یه حال دیگه ای میده هم راحت تر اینور اونور میرفتیم هم از لحاظ شیطنت و اینا..

خلاصه اینکه رسید شب آخر قبل عید داشتیم وسیله هامونو جمع و جور میکردیم که خبر رسید همشون زاییدن زیر قرار و کنسل کردن و فقط همون سه نفر اولی باقی موندیم  و من بسی خوشنود شدم از این جریان

خلاصه اینکه رفتیم سمت گرگان. رفتنی حدود 3 ساعت تو ترافیک وحشتناک گیر کردیم.. ولی حال داد همونشم

یه سوییت ترتمیز مفت گیرمون اومد شبی 60 چوق

جاهای گشتنیه گرگان رو رفتیم از جمله آبشار کبوددال و همچنین رفتیم سمت علی آباد کتول و جنگل مینودشت

و بر گشتنی هم از سمت شاهرود رفتیم به جنگل ابــــــــــر

جادش افتضاح بود اونم با ح دسته دار

نزدیک 20 کیلومتر جاده خاکی و سنگلاخ داشت تا اون بالا که برسی به جنگل تازه 5 چوق هم ورودی گرفتن! 

ولی وقتی رسیدیم باورم نمیشد منظره ای رو که داشتم میدیدم

رفتیم تو ابرا بالای کوه یه جنگل وسیع و فوق العاده زیبا بود با چشم انداز عالــــی

یعنی همینجوری ابر و مه بود که از وسط جنگل از لابه لای درختا رد میشد

هوا هم یخ بود طوری که دوستم پتو پیچیده بود به خودش. ساعت 7 بعدازظهر اینطورا بود

جاتون خالی آتیش به پا کردیم و بلال زدیم به رگ و چسبید به گوشت تنمون

خلاصه اینکه خوش گذشت بسیار

برگشتنی هم چون شب رو اومدیم جاده اصلا ترافیک نبود و زود رسیدیم

و این چند روز تعطیلی عین برق و باد گذشت



حالا هدف از تعریف مسافرت این بود که میخام به همون بی حسیه برسم


اینو میخام بگم که انگار نه انگار که چند روز خوشگذرونی کردم!


اصلا هیچ تغییری تو روحیه ام ایجاد نشد. یعنی شد ولی فقط واسه همون موقع بود!


نسبت به زندگی به آدمای اطرافم و به اتفاقاتی که میوفته بی حس شدم 


و این خیلی بده.. خیـــلی


شاید این وضعیت زودگذر باشه که امیدوارم همینطور باشه


شایدم یه دوران خاص خودشو داره که باید سپری بشه


و شاید هم داره مزمن میشه!


در هر صورت حال و روزم تو این چند وقته داره رو مدار بی حسی سیر میکنه


نمیدونم به چی نیاز دارم!!  مسخرست نه؟؟


یه چیزی باید باشه و من اونو گم کردم


یه چیزی هست که میتونه منو از این وضعیت دربیاره ولی نمیدونم چیه... 


شایدم نمیخوام که بدونم!!! 


درگیرم کلاَ


زیادی فکر میکنم


و این هم اصلا خوب نیست


شاید شرایط کاریم باعث شده..  شاید اون صدمۀ بدی که تو زندگیم خوردم و چند سال پیرم کرد!


مهم نیست اصلا.. دلیلش دیگه مهم نیست


دنبال چاره ام الان


انقدم تنبل شدم که نگو


فک کن چارشم پیدا کردم.. کی حوصلشو داره عمل کنه آخه 


دوست دارم زندگی پاز بخوره و متوقف بشه


دوست دارم بخوابم فقط


بخوابــــــــم...


واسه همیشه 

[ یکشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1393 ] [ 20:48 ] [ امـــــین ]

   1      2      3    >>

.: Otaghak :.

درباره وبلاگ

خوش آمدید
آمار وبلاگ
تعداد بازدید ها: 21193