ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

اتاقک خاطره ها
X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل





امکانات وبلاگ






ایــن روزهـــا


آنـقدر تــنها هــستم...


کـه تنهایی، دلواپسم شـده...


لبخند می زنــم  


تا قدری آرام گـیرد...


بیچاره طاقتش کـم شده...

[ جمعه 11 تیر‌ماه سال 1395 ] [ 23:20 ] [ امـــــین ]

┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄
سلامتی اوناکه خیلی وقته بریدن
دیگه نه نازمیکشن
نه انتظار میکشن
نه حسرت میکشن
نه درد میکشن
نه فریاد..
دست میکشن و میرن...
┄┄┄❅✾❅┄┄┄




-------------------------------------------------------------------------
*اتاقک نوشت: دیشب خوابای بدی دیدم.تا 4 صب که بیدار بودم  و خوابم نمیبرد.وقتی هم که خوابیدم یه چیزایی دیدم که یه جورایی مرتبط با حوادث دیروز و اتفاقات سالهای قبل بود.3 بار از خواب پریدم و 3 تا خواب آشفته پشت سر هم!!  مگه میشه؟

[ چهارشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1395 ] [ 11:45 ] [ امـــــین ]

آدمای خوب کم نشدن

 

فقط از خوب بودن

 

کناره گیری کردن...

[ سه‌شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ] [ 12:13 ] [ امـــــین ]


هر کسـے در زندگـے اش


یک "هیچ" دارد...!

"هیچـے"، کہ از همـہ پنهانش مـے کند!

"هیچـے" بہ وسعت قلبش..

همان "هیچـے" کہ مـے شود

پاسخـے براے دیگران

بہ وقت دلتنگـے...

بغض...

یا لبخندهاے گاه و بـے گاه...

و تو همان

"هیچ" عزیز من هستـے...


--------------------------------------------------------------------

*اتاقک نوشت:   سلام رفقا. خوشحالم که دوباره اومدم اینجا.مرسی از دوستایی که همیشه به یادم بودند :)


[ جمعه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ] [ 17:26 ] [ امـــــین ]
من از جاودانگی قطره‌های باران به اتاق کوچک خاطره‌ها کوچ کرده‌ام.
با صدای این پرستوها، همنفسِ قاصدکها شده‌ام تا تو از خستگی لحظه‌هایم با هزار قافله یاسمن مهمان چشمهایم شوی.
آن وقتها از آسمان ستاره می‌چیدی، نبض گلها بین تپش لحظه‌هایت گم می‌شد و من زیر سایه‌ی اسم تو پُر از آفتاب می‌شدم. اُرکیده در مرزهای نگاهت جان می‌گرفت و پروانه از زیر انگشتانت روی زنبقها طرح می‌خورد.
آن وقتها قبل از دلشکستگی من بود. کدام شعر را خواندی که عاشقت شدم؟
حالا میان این ثانیه‌ها دودل مانده‌ام و دلتنگ ساعتهای دلتنگی‌ام شده‌ام. یعنی هنوز خوابهایم را خواب می‌بینی؟ یعنی هنوز شعرهایم را از بادهای ترانه‌خیز دستچین می‌کنی؟
باور می‌کنی اگر آسمانت بی‌ستاره شد از ستاره‌هایم به تو می‌بخشم؟ باور می‌کنی شاپرکهایم نقاش شده‌اند و روی دیوار اتاقت نقش نرگسها را می‌زنند؟
کاش هنوز به معصومیت بچگانه‌ام می‌خندیدی. کاش هنوز دلت با نفسهایم ترَک برمی‌داشت.
حالا من مانده‌ام و شعر نگاه تو، که هنوز یک بیت از آن را هم ننوشته‌ای. کاش یک‌بار هم که شده، برای چشمهایم قافیه می‌گفتی.
کاش روزمرگی آسمانت را به شب‌مردگی ستاره‌هایم می‌بخشیدی. کاش امتداد سایه‌های پشت پنجره‌ام به تو می‌رسید.
کاش مرا بین «کاش»هایم رها نمی‌کردی.
حیف که نمی‌دانستم روزی با اشکهایم، چشمهایت را بدرقه خواهم کرد...
[ دوشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1393 ] [ 22:42 ] [ امـــــین ]

   1      2      3    >>

.: Otaghak :.

درباره وبلاگ

خوش آمدید
آمار وبلاگ
تعداد بازدید ها: 21860